خرید بک لینک
هر چی بیشتر میگذره بیشتر میفهمم که ضربه ت خیلی بیش تر از حد تصور کاری بود، بعد این همه مدت هنوز همونی...کاش هیچ وقت نمیذاشتم توی زندگیم بیای.کاش هرگز نبودی...میگن خون با خون پاک میشه ولی خونی که تو زندگیم به پا کردی اخه با چی پاک بشه!!!! دوباره دیدمت...و به حال خودم تاسف خوردم که روزی دوستت داشتم!از خودم متنفرم که گذاشتم ادمی مث تو بیاد تو زندگیم و اینجوری سونامی به پا کنه که هیچ جوره هیچ چیز مثل قبل اومدنش نشه!کاش هیچ وقت نبودی....هیچ وقت نمیذاشتم پاتو تو زندگیم بذاری...دلم میخواد بدبختیتو ببینم همین.. + نوشته شده در جمعه پانزدهم دی ۱۴۰۲ ساعت 2:41 توسط مهرنوش  | 

برچسب: نویسنده: یونا رستمیان تاريخ: جمعه 6 بهمن 1402 ساعت: 15:14

چقدر عاشق این برنامه بودم ( تربچه جان و خاله نگار) امروز تصادفی یه تیکه شو توی یه پست دیدم ذوق کردم کاش میشد کلشو پیدا کنم.هر چی سرچ میکنم توی گوگل همون یه تیکه رو بالا میاره.من اخه چقدر عاشق تربچه ام خدااااااا

برچسب: نویسنده: یونا رستمیان تاريخ: جمعه 6 بهمن 1402 ساعت: 15:14

غربت همیشه بد نیست.دوری از آدمایی که میشناسیشون همیشه بد نیست.تو دوره ای از زندگیمم که آرزو دارم جایی باشم که حتی یه نفر دورو برم نباشه جایی باشم که هیچ آدمی منو نشناسه منم نشناسم اونو.خیییلی دارم خودخوری میکنم به نظرم خودم بهترین تصمیم ممکنو گرفتم ولی عواقب تصمیمم تا اخر عمرم گریبان گیرمه چرا؟؟؟چون دورو برم پر از آدمای سمی هستش که راه فراری ندارم ازشون و به اجبار تا ابد تو زندگیم هستن و بابت تصمیماتم سرزنش و سرکوفت خواهم شد.اونم درست زمانی که باید کمترین تنشو تو زندگیم داشته باشم

برچسب: نویسنده: یونا رستمیان تاريخ: جمعه 6 بهمن 1402 ساعت: 15:14

صفحه بندی