هر چی بیشتر میگذره بیشتر میفهمم که ضربه ت خیلی بیش تر از حد تصور کاری بود، بعد این همه مدت هنوز همونی...کاش هیچ وقت نمیذاشتم توی زندگیم بیای.کاش هرگز نبودی...میگن خون با خون پاک میشه ولی خونی که تو زندگیم به پا کردی اخه با چی پاک بشه!!!! دوباره دیدمت...و به حال خودم تاسف خوردم که روزی دوستت داشتم!از خودم متنفرم که گذاشتم ادمی مث تو بیاد تو زندگیم و اینجوری سونامی به پا کنه که هیچ جوره هیچ چیز مثل قبل اومدنش نشه!کاش هیچ وقت نبودی....هیچ وقت نمیذاشتم پاتو تو زندگیم بذاری...دلم میخواد بدبختیتو ببینم همین..
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم دی ۱۴۰۲ ساعت 2:41 توسط مهرنوش
|
برچسب:
نویسنده: یونا رستمیان
تاريخ: جمعه
6 بهمن
1402 ساعت: 15:14